|
خاطرات يک عشق حرف هاي درون پرانتز
| ||
|
اکنون که قدم در جاده ی عشق نهادیم
می رویم... تا انتهای جاده... آنجا که دیگر ، خبری از ترس و اضطراب نباشد می رویم... پا به پای هم ، شانه به شانه با استقامتی چون کوه ، بادلهایی پاک چون باران ، و با عشقی چون آتش ،
و من چقدر خوشبختم ... که در این مسیر ناهموار ، تو را در کنار خود دارم... تو که بودنت برایم معنای زندگیست ، معنای بودن ، و معنای زیبای عاشق شدن ... پس تا ابد بمان... نه ، من تو را تا ابد نمی خواهم ... تا جایی که " تـــــا " ندارد بمان ...
[ دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 16:14 ] [ سارا ]
قرار ما ساعت 10 شب... و چه ساعت قشنگیست ، و نامش را میگذارم ساعت دلتنگی... زمان به شماره افتادن نفس هاست... زمان بی قراری هاست... زمان رسیدن ، رسیدن به اوج دلتنگی ، و اوج عشـــــــــــــــــق...
امشب در ساعت دلتنگی ، گرمای صدایت ، خون را در تنم به جنب و جوش انداخت گویا خون نیز در رگهایم هول شده و راه خودرا گم کرده است ... همانگونه که من ، از شدت شعف، قرار از کف دادم و ...
[ دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 15:33 ] [ سارا ]
هرچه به این در و آن در زدم واژه ای نیافتم که بتوانم تو را با آن معنا کنم. . . زیرا تو خود معنای واژه ای! واژه ی عشـــــــق ، محبت ، مهربانی ، پاکی ، صداقت و. . .
و چه ماهرانه سیمایت را ترسیم نموده ، نقاش بزرگ هستی . . . و چه نیکو نام نهادند تو را. . . یوسف! و چقدر این نام برازنده ی توست. . .
وقتی به چشمانت می نگرم ، دریای متلاطم قلبم آرام میگیرد، آنقدر آرام که هوس شنا کردن به سرم می زند امــــــــا . . . من دیر زمانیست که در تو غرق شده ام . . . نگاه پر مهر تو مرا مجذوب خود ساخت و مرا در تو غرق کرد! در تو که مهربانیت رنگ دیگری دارد . . . رنگ پاکی!
وقتی در کنار تو گام بر میدارم از هیچکس و هیچ چیز هراسی ندارم . . . صلابت گامهایت مرا محکم می کند !! محکمتر از کوه . . . که بایستم ، در برابر مشکلات ! و نیرو بگیرم... برای نبرد!!! نبرد با تمام نــــــــه ها... و برای رسیدن رسیدن به تو . . . به نهایت عشق . . . به نهایت خوشبختی . . . آری . . . من با تو خوشبختم خوشبختر از تمام عالم و آدم و من به تو خواهم رسید...
[ چهارشنبه دهم اسفند 1390 ] [ 17:42 ] [ سارا ]
اگر بخواهم تماي درس هاي استاد را در نويسندگي بکار گيرم تا در يک عبارت تو را تعريف کنم شايد بهتر است سر به بيابان گذاشته و فرياد سکوت سر دهم !!!
آري ... در قاموس لغات بشر هيچ کلمه اي را نميتوان يافت که بتوان به مدد آن وسعت مهربانيت و نهايت زيبايي آسمان قلبت را به رخ ساحت کاغذها کشيد !
حتي اگر تاريخ ادبيات جهان را هم زير و رو کرد باز هم نميتوان شاعري پيدا کرد که اين چنين با قدرت واژه ي « مهرباني » را به کهکشان معنا کشيده باشد ! نميدانم کفر ميگويم يا حقيقت را ... ولي احتمالا خدا هم در زيبايي چهره ات کمي ماهرانه تر گل وجود تو را منسجم کرده که اين چنين ميشود در وصف زيبايي نام تو را رديف زد ...
![]() [ سه شنبه دوم اسفند 1390 ] [ 11:38 ] [ ژوويستار ]
قصه انسان قصه یک دل است و یک نردبان ! قصه بالا رفتن قصه هزار راه و یک نشانی قصه پله پله تا خدا قصه جستجو...قصه از هر کجا تا او قصه انسان ، قصه پیله است و پروانه قصه تنیدن و شکافتن من اما... هنوز اول قصه ام ایستاده روی اولین پله نشانی گم کرده ام با دو بال و یک آسمان خدایـــــا دست دلم را می گیری ؟؟؟ [ سه شنبه دوم اسفند 1390 ] [ 10:30 ] [ سارا ]
|
||
| [ طراحی : نایت ملودی ] [ Weblog Themes By : night melody ] | ||